چنین گفت زرتشت.....

روزگاری فکر می کردم که آزادی موضوع مهمی در سرنوشت انسان است. بعدها فهمیدم که آزادی به معنای خاص آن مربوط به شرایط خاص اجتماعی و سیاسی یک کشور نیست. تو می توانی مثلا در غرب زندگی کنی و آزاد نباشی. تو می توانی در فضای آزاد تنفس کنی اما اسیر اقتصاد ، عادات ، مذهب ، یا هر چیز دیگری باشی. در این مفهوم یک انسان می تواند در خاورمیانه زندگی کند اما آزاد زندگی کند. آزادی از ذهن ما آغاز می شود. این شعر محصول تفکر آن زمانی است که قبلا در جایی چاپ نشده بود. در خاورمیانه جایی که صحبت از آزادی به معنای آزادی نیست گاهی شعر را هم باید در پستوی خانه نهان کرد.

در آغاز هيچ نبود كلمه بود و آن كلمه خدا بود.


چنين گفت زرتشت……..


اوستا اين كتاب كهنه ديروز
پر از آموزه هاي روزگار آتش افروزي است
و اكنون اين سكوتش
خواب آرامش
نيرنگ فراموشي است
شرنگ عهد خاموشي است.
اهورا اين خداي پاك و پاك آيين كه آتشناك دستانش،
گل آدم سرشت آن روز و آن دم
نيك گفتارش،نيك پندارش،نيك كردارش
اين تثليث كش تكفير جانفرساي تاريكي،درون دخمه هاي سرد
تنش را بر صليبي دوخت،
هميشه بر دهانش مهر خاموشي است.
زمين خشك است،باراني نمي بارد
در اين مرداب جز آواز غوكي چند،صدايي بر نمي آيد.
هوا سرد است،كسي آتش نمي آرد.
صدايي نيست،عصياني،خروشي،اعتراضي نيست.
اهورا بر دهانش مهر خاموشي است
در اين بي برگ و بن پاييز غمگيني
كه آزادي به جز يك سنگ تنديسي كه بر ميدان يك شهر است،چيزي نيست
ماندن مرگ تدريجي است
اهورا قصه كوتاه است
مردن كوره راهي رو به آبادي است
اهورا بر دهانش مهر خاموشي است.
اهورا سرزمينت غرق آتش باد،سكوتت تا ابد خوش باد


ثقل زمین کجاست؟

ثقل زمین کجاست؟ (یادگارزمستان 82)

روزگار شاعری

اینک غزلم خوب بخوانش نظرت چیست؟ ---------- حالی تو بگو بیت به بیتش سخن از کیست؟
شرح دل من در غزلم خوب بیان شد --------- آن را که به دل عشق نباشد خبرش نیست

استاد ازل دفترکی خرد به من داد
جز شعر و غزل درس نیاموخته ام من

آن شب که غزل خوان شدم و عاشق و بیتاب -------- شب بود و تو بودی و من و سایه مهتاب
از کوچه سرودم که گذشتیم و نگفتیم -------- در خاک وطن مانده یکی ریشه بی آب

دستی که فشردیم وطن را ثمری نیست
بر قامت او رخت عزا دوخته ام من

اینجا که منم حنجره ها ساکت و سرد است ------- در سوگ همه گرم دمان قحطی مرد است
زنجیر به دستان تو و من ؟ گله ای نیست -------- میراث من و یار دبستانی من قصه درد است

ما را چه امیدی به بهار است خدایا ؟
در کنج قفس مرغ دهان دوخته ام من

از پا ننشستیم و شکستیم و بریدیم -------در آینه جز زخم و نمک ﭙاش ندیدیم
شیرینی زخم و تبر و صخره بیداد--------- فرهاد شدیم و به ته قصه رسیدیم

از کو دکی و عهد جوانی خبرم نیست
از بدو ازل تا به ابد سوخته ام من

در مدرسه ها جز سخن از عشق نوشتیم ------- روح الف و ب به جز از آب سرشتیم؟
ماییم و تو و آدم و حوا سبدی سیب ------- از شعروغزل شاعری و عشق چه کشتیم؟

ما را به صف بی خردان جز نگهی نیست
در عمر به جز شعر نیندوخته ام من


زمستان 1382

نور و نمک

شعری از تابستان ۲ سال پیش

You are the salt of the earth; but if the salt has lost its taste, how shall its saltiness be restored? ... You are the light of the world. A city set on a hill cannot be hid... Let your light so shine before men.......


گفتی که نور و نمک باش

دراین خزان زرد

از سبزی بهار گفتن، بهانه است.

بهانه اما

برای من امید زیستن است.

بهانه مثل رفتن

بهانه مثل خواندن غزل

مثل ترانه

بهانه مثل کوچ به سرزمینی که ترانه و غزل را مخاطبی است.



گفتی که نور و نمک باش

اما دریغ
در سرزمین من

آنجا که نور را می کشند

آنجا که زخم و نمک همبسترند

فرصتی برای عاشقی نبود

زبان را یارای وزن غزل نبود

و ترانه

این بهانه زیستن را مخاطبی نبود.

نور بودیم و نمک

اما دریغ

زمان زمانه عاشقی نبود.....

نگاه کودکانه به زندگی‌ ......

به مدت یک ساعت به این کودک نگاه می‌کردم .کودکانه و با اشتیاق ‌ بازی را دنبال میکرد و از صمیم قالب از این تلاش لذت میبرد . این نوع نگاه به زندگی‌ میتواند در زندگی‌ ما هم وارد شود . آری : کودکانه زیستن








زندگی‌ شاید همین باشد ......

در آزمایشگاهی که من کار می‌کنم دانشجوهای دکترا، پست دکترا و استادانی از رشته‌های ریاضی‌ ، شیمی‌ ، فیزیک ،بیو تکنولوژی ، الکترنیک ، بیو لوژی ، مکا نیک کار میکنند . من هم از رشتهٔ پزشکی‌ به این گروه اضافه شدم همگرایی علوم آنگونه که من دوست داشتم اینجا به خوبی‌ دیده میشود . بعد از بازدید از دانشگاه جرج تاون در واشنگتن به یاد حرف دوستی‌ افتادم که سالها پیش به من گفت بود دربیو لوژی سیستمها مهمترین مورد طرح مسائل هست که پزشکان می توانند این مسائل را مطرح کنند . احساس اینکه چقدر مسائل حل نشدیی در پزشکی‌ وجود دارد که می‌توان با این علم جدید حل کرد بسیار احساس خوب و بی‌ انتهایی است .


Life

اینجا هیچ چیز ایده ال نیست اما در نگاه اول اینجا رو دوست دارم . یه چیزی اینجا هست که من رو به خودش جذب میکنه . چند روز پیش به طور تصادفی توی یکی‌ از باغچه‌های دانشگاه یکی‌ از دعاهای فرنسیس قدیس رو دیدم ، این دعا خیلی‌ دوست دارم ، در کتاب رفیق علا کریستین بوبن ترجمهٔ شیوایی از این دعا اومده که اسم مترجمش رو یادم نیست

..و من آخرين فال حافظ را از دخترك فال فروش در مترو تهران خريدم.....

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که اين تازه براتم دادند
بعد از اين روی من و آينه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اين‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد و شکر کز سخنم می‌ريزد
اجر صبريست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود
که ز بند غم ايام نجاتم دادند